منع دانش روا نيست . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----3334---
بازديد امروز: ----10-----
بازديد ديروز: ----3-----
به ياد بهترين و عزيز ترين گل زندگيم

 

   1   2   3   4   5      >
نويسنده: مطهره
چهارشنبه 30/5/1387 ساعت 12:51 صبح

من فکر مي کنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس مي کنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي کنم
در هر کنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در برکه هاي اينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينک! به سحر عشق؛
از برکه هاي اينه راهي به من بجو!
***
من فکر مي کنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي کشد نفس؛

احساس مي کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش اينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مطهره
سه‏شنبه 25/4/1387 ساعت 12:59 صبح

سسسلامممم به دوستان گلم. بالاخره بعد شايد 2 ماه آپ کردم .خوووووووووببب چه خبر؟سلامتين ان شاءالله؟ اميدوارم از اين به بعد ديگه نظر بدين.موفق باشيد دوستان بببببببببببببباييي


اخ که عاشقه اين آدمکام باي


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مطهره
سه‏شنبه 25/4/1387 ساعت 12:51 صبح

 زدن يا مژه بر مويي گره ها
 به ناخن آهن تفته بريدن
 ز روح فاسد پيران نادان حجاب جهل ظلماني دريدن
 به گوش کر شده مدهوش گشته
 صداي پاي صوري را شنيدن
 به چشم کور از راهي بسي دور
 به خوبي پشه ي پرنده ديدن
 به جسم خود بدون پا و بي پر
 به جوف صخره ي سختي پريدن
 گرفتن شر ز شيري را در آغوش
 ميان آتش سوزان خزيدن
کشيدن قله ي الوند بر پشت
پس آنگه روي خار و خس دويدن
 مرا آسان تر و خوش تر بود زان
 که بار منت دونان کشيدن
شعر از نيما


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مطهره
جمعه 26/11/1386 ساعت 11:44 عصر


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مطهره
جمعه 26/11/1386 ساعت 11:19 عصر

عشق يعني...!

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده با چشمان تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني درجهان رسوا شدن

عشق يعني سست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن با ساختن

عشق يعني زندگي را باختن


با سلام خدمت دوستان گلم  حالتون احوالتون؟؟؟؟؟؟؟؟/من حالم زياد خوب نيست چون داييم حالش اصلا خوب نيست دوستان مرسي از نظر هاي نداده ي شما خدمت اون اقا يا خانمي که به نام خيانت کار نظر داده عرض ميکنم يعني اول سلام بعد عرض کنم مرسي که نظر دادي بعد از کجا ميدوني شما که من عزيز پيدا کردم؟؟؟؟؟؟من عزيزي داشتم و دارم که با هيچ چيزي عوضش نميکنم 


به هر حال ممنون از همتون ببببببببببببباي عزيزاااان  راستي ولنتاين هم مبارکککککککک


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مطهره
يکشنبه 30/10/1386 ساعت 11:47 عصر

                               

               رسواي عالمي شديم  و  دل هجران ديده ي خود را در جفاي بار سنگدل فراموشکار


               چون شمع لرزان نيمه تمام نثار کرديم و به مستي قطرات اشک از ديده فرو ريختيم،


               تا شايد سازنده ي کائنات  را  دل بر اين خلقت عاجز تيره بخت بسوزد  و  طرحي نو


               بريزد.


               رسواي عالمي شديم و به مستي شکوه ها،از خالخ خود آغاز نهاديم تا از فتنه هاي


               فتنه انگيزش درس عبرتي گرفته بر مشتي پوست و استخوان سخت نگيرد آتشي از


               قطرات سوزان سرشک بر ديده  آنقدر روان ساختيم که شايد شعله هاي درخشانش


               اين جسم نحيف را بسوزاند و  از غم و اندوه يار سنگدلي آزادش سازد ولي افسوس


               که :


                        (( او خفته است و چه داند که در غمش شب هجر


                                                                   چگونه  بر من شب  زنده  دار ميگذرد  ))


                ز دست ديده به  هر کجا که  قدم ميگذاريم ميان سيل اشکش چو  مغروقيني  که


                امواج بي پاياني بر سرشان سايه بيفکند در ظلمات ابدي فرو  ميرويم  وه  که اين


               فکر چه سرعتي دارد و چه مسافتي. نه آن را در و پيکري باشد و نه بعد و پاياني ،


               بي تامل بيانديشيد و بي دليل بنويسيد،بي سبب نيست که گفته اند:


                       (( ز بسکه سر زده رفتي و آمدي اي فکر


                                                                    تو خانه ي دل من کاروان سرا کردي ))


   


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مطهره
دوشنبه 5/9/1386 ساعت 12:22 عصر






گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريبگفتمش مگذر زماني گفت معذورم بدارخفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غماي که در زنجير زلفت جاي چندين آشناستمي?نمايد عکس مي در رنگ روي مه وشتبس غريب افتاده است آن مور خط گرد رختگفتم اي شام غريبان طره شبرنگ توگفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريبخانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريبگر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريبخوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريبهمچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريبگر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريبدر سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين غريبدور نبود گر نشيند خسته و مسکين غريب

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مطهره
دوشنبه 23/7/1386 ساعت 1:4 صبح

ديوانگان


تاريکي و نور بود؛ بينا و کور بود  زن و شوهري بودند که عقلشان پارسنگ برمي داشت  اين زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر  دخترها را شوهر دادند و براي پسر بزرگتر زن گرفتند  ماند پسر کوچکتر که اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود
روزي از روزها مادر قباد به او گفت :  فرزند دلبندم شکر خدا آن قدر زنده ماندم که شماها را روپاي خودتان بند ديدم  خواهرهايت را با جل و جهاز فرستادم خانه بخت  براي برادرت زن خوشگلي گرفتم و سرشان را گذاشتم رو يک بالين  ديگر آرزويي ندارم به غير از اينکه براي تو هم زني بگيرم و به زندگيت سر و ساماني بدهم  
قباد گفت :  من زن بگير نيستم؛ مي خواهم تک و تنها زندگي کنم
مادرش گفت :  اين حرف را نزن تو را به خدا؛ زمين به مرد بي زن نفرين مي کند  اگر مي خواهي شيرم را حلالت کنم بايد زن بگيري  
و آن قدر اين حرف ها به گوش پسر خواند که او را راضي کرد و دختر خوش بر و بالايي براش دست و پا کرد و با هم دست به دستشان داد
زن قباد با اينکه کمي چل و خل بود, اما اهل هو و جنجال نبود و با بقيه اهل خانه در صلح و صفا زندگي مي کرد  يک روز سرگرم آب و جاروي حياط بود که يک دفعه تلنگش در رفت و در همين موقع بزي که توي حياط بود بع بع کرد  زنک خيال کرد بز فهميده که تلنگ او در رفته  رفت جلو و به بزي گفت :  اي بز بيا سياه بختم نکن  قول بده اين قضيه پيش خودمان بماند و مادرشوهرم از آن بويي نبرد, در عوض, من هم گوشواره هايم را به گوشت مي کنم و النگوهايم را به دستت  
بز باز بع بع کرد و ريش جنباند
زن گفت :  قربان هر چه بز چيز فهم است  
و زود رفت گوشواره هاش را کرد به گوش بز و النگوهاش را انداخت به دستش
در اين ميان مادرشوهرش سر رسيد و ديد به گوش بز گوشواره است و به دستش النگو
گفت :  که به گوش و دست اين بز گوشواره و النگو کرده  
زن دويد جلو  گفت :  مادرشوهرجان تو را به جان پسرت بين خودمان بماند  داشتم حياط را رفت و روب مي کردم که يک دفعه تلنگم در رفت  بز شنيد و بع بع کرد  رفتم پيشش و خواهش کردم اين راز بين من و او بماند و جايي درز نکند  او هم قبول کرد و من گوشواره ها و النگوهايم را دادم به او که اين قضيه را جايي بازگو يکند  تو را به خدا شما هم به او بگو که آبرويم را پيش کس و نکس نبرد و رازم را فاش نکند و به پدرشوهرم نگويد  
مادرشوهر رفت پهلوي بز و گفت :  ای بز به هیچکی نگو که تلنگ عروس من در رفت؛ در عوض من پیرهن گلدارم را تنت می کنم و چادر ابریشمی ام را می بندم به کمرت  
بز بع بع کرد و مادرشوهر رفت پیرهن گلدار و چادر ابریشمیش را آورد پوشاند به بز
در این بین پدرشوهر زن سر رسید و پرسید  این چه مسخره بازی ای است که درآورده اید؟ چرا رخت کرده اید تن بزی و زلم زیمبو بسته اید به او؟
بز بع بع کرد  مادرشوهرش گفت :  ای داد بی داد به این هم گفت :  
بعد رفت جلو و به شوهرش گفت :  کاریت نباشه عروسمان سرفید و بز فهمید او هم گوشواره ها و النگوهاش را داد به بز که قضیه بین خودشان بماند؛ اما بز نتوانست این سر را نگه دارد و ماجرا را به من گفت :  من هم رفتم پیرهن و چادرم را آوردم دادم به او و با این چیزها سرگرمش کردیم که به کس دیگری نگوید  حالا هم که خودت دیدی خنگ بازی درآورد و به تو هم گفت :  
پدرشوهر رفت جلو و به بز گفت :  آفرین بزی اگر به کسی چیزی نگویی من کفش های ساغریم را که تازه خریده ام می کنم پای تو  
و رفت کفش هاش را آورد و به پای بز کرد
در این موقع برادرشوهر زن از راه رسید  تا چشمش به بز افتاد از تعجب انگشت به دهان ماند  پرسید  این کارها چه معنی می دهد؟
ماجرا را براش شرح دادند و او هم کلاهش را از سر برداشت و گذاشت سر بز
حالا بیا و تماشا کن بز گوشواره به گوش, پیرهن به تن, چادر به کمر, النگو به دست, کفش به پا و کلاه به سر ایستاده بود و اهل خانه دور و برش را گرفته بودند و با دلواپسی به او می گفت :  ای بز خوب و مهربان مبادا به قباد بگویی که تلنگ زنش در رفته که بی برو برگرد سه طلاقه اش می کند و از خانه می اندازدش بیرون  
هنوز حرفشان تمام نشده بود و هر کدام با خواهش و تمنا به بز سفارش می کردند که این راز را پیش قباد فاش نکند که قباد سر رسید و همین که بز را به آن وضع دید, پرسید  چرا بز را به این ریخت درآورده اید؟
مادرش گفت :  چیزی نیست اتفاقی است که افتاده و دیگر هیچ کاریش نمی شود کرد  فقط بین خودمان بماند  زنت داشت تو حیاط آب و جارو می کرد که یک دفعه از جایی صدایی درآمد  بز فهمید صدا از کجا بوده و زنت رفت گوشواره ها و النگوهاش را آورد داد به بز که قضیه فیصله پیدا کند و خبر جایی درز نکند  در این موقع من رسیدم و همین که فهمیدم حیثیت عروسم در خطر است, معطل نکردم و تند رفتم پیرهن و چادرم را آوردم کردم تنش که راضی بشود و راز عروسم را فاش نکند  پدر و برادرت هم یکی بعد از دیگر آمدند و وقتی دیدند اوضاع از چه قرار است, آن ها هم کفش و کلاهشان را پیشکش بز کردند  همه این کارها را کردیم که بز چفت و بست دهنش را محکم کند و حقیقت را به تو نگوید؛ اما شک نداشته باش که این جور وصله های ناجور به زن تو نمی چسبد و صدا از زنت درنیامده و بز عوضی شنیده  
وقتی قباد این حرف ها را شنید, از غصه دود از کله اش بلند شد  گفت :  دیگر نمی توانم بین شما دیوانه ها زندگی کنم  اینجا مبارک خودتان باشد و خوش و خرم با هم زندگی کنید  
آن وقت از خانه زد بیرون و رفت سراغ پدرزن و مادرزنش و ماجرای زن و کس و کارش را برای آن ها تعرف کرد و آخر سر گفت :  حالا شما بگویید من با این دیوانه ها چه کار کنم؟
مادرزنش گفت :  دل ما هم از دست دخترمان و فک و فامیل تو خون است و نمی دانیم با این دیوانه ها چه کار کنیم؛ اما چرا بز را نکشتی که این همه آبروریزی بار نیاورد؟
پدرزنش گفت :  غلط نکنم عقل داماد ما هم مثل عقل کس و کارش پارسنگ می برد  یک بز پیش کس و نکس آبرویش را دارد می برد؛ آن وقت زن و زندگیش را ول کرده آمده اینجا و از ما می پرسد چه کار کند  
قباد گفت :  من دیگر نمی توانم در میان شما دیوانه ها زندگی کنم  از این شهر می روم به یک شهر دیگر  اگر مردم آنجا هم مثل شما چل و خل بودند برمی گردم؛ والا هیچ وقت پایم را تو این شهر نمی گذارم و همان جا می مانم  
این را گفت : و گیوه هایش را ورکشید و بی معطلی راه افتاد
رفت و رفت تا رسید به شهری در آن ور کوه  کمی در بازار و کوچه هاش پرسه زد و آخر سر گرسنه و خسته رو سکوی خانه ای نشست
در این موقع یکی از تو خانه آمد بیرون و دید مرد غریبه ای نشسته رو سکو  بعد از سلام و احوالپرسی دلش به حال قباد سوخت و برگشت خانه و یک کاسه آش شب مانده آورد براش
قباد دید کاسه از بیرون خیلی بزرگ است؛ اما از تو قد یک فنجان جا دارد  با سه هرت آش را سر کشید و رفت تو نخ کاسه  خوب زیر و روش را وارسی کرد  فهمید از روزی که در این کاسه غذا خورده اند آن را نشسته اند و هر بار ته مانده غذا نشسته رو ته مانده قبلی و کم کم کاسه از تو شده قد یک فنجان
قباد کاسه را برد لب جو  اول خوب ریگ مال و گل مالش کرد, بعد آن را پک و پکیزه شست و برگشت کاسه را داد دست صاحبش  صاحب کاسه مات و مبهوت به کاسه نگاهی انداخت و سراسیمه دوید تو حیاط و فریاد زد  کاسه گشادکن آمده خانه آباد کن آمده
اهل خانه و در و همسایه ها مثل مور و ملخ ریختند بیرون و آمدند دور قباد حلقه زدند  همین که از ماجرا مطلع شدند سراسیمه رفتند کاسه هاشان را آوردند پیش قباد  گفت :  هر قدر مزد بخواهی می دهیم؛ کاسه های ما را گشاد کن  
بگذریم قباد چند روزی در آن شهر ماند  مردم از این خانه و آن خانه کاسه هاشان را می آوردند پیشش و او هم کاسه ها را می برد لب جوی آب براشان گشاد می کرد و مزد می گرفت  آخر سر از این وضع خسته شد  با خود گفت :  این ها از کس و کار من دیوانه ترند  
و راه افتاد طرف یک شهر دیگر
چله زمستان به شهری رسید که همه اهالی آن از زور سرما مثل بید می لرزیدند و آه و ناله می کردند و هر کس برای مقابله با سرما دست به کار عجیب و غریبی زده بود  عده ای وسط لحافشان را سوراخ کرده بودند؛ آن ها را انداخته بودند گل گردنشان و با طناب دور کمرشان را محکم بسته بودند  عده دیگری دیگ آب بار گذاشته بودند و زیرش آتش می کردند که آب بجوش بیاید و بخار آب گرمشان کند  تعدادی هم گل داغ می کردند و به بدنشان می مالیدند
خلاصه غوغایی برپا بود و هر کس یک جور با سرما دست و پنجه نرم می کرد
قباد به خانه ای رفت  با چوب کرسی ساخت و از پنبه و کرباس لحاف بزرگی دوخت و از هیزم زغال درست کرد و کرسی گرم و نرمی راه انداخت  اهل خانه, کوچک و بزرگ و زن و مرد, تا گردن چپیدند زیر کرسی و تازه فهمیدند گرم شدن یعنی چه
طولی نکشید که خبر دهن به دهن و خانه به خانه گشت و به گوش اهالی شهر رسید  مردم دسته دسته آمدند پیش قباد  پولی خوبی دادند به او که برای آن ها هم کرسی بسازد
قباد پول هاش را تبدیل کرد به سکه طلا و با خود گفت :  این ها هم از همشهری های من دیوانه ترند  
باز راهش را گرفت و رفت تا تنگ غروب رسید به شهری و دید مردم جلو خانه ای جمع شده اند و جار و جنجال عجیب و غریبی راه افتاده است  جلوتر که رفت فهمید عروس آورده اند که ببرند خانه داماد و چون قد عروس بلند است و در کوتاه, عروس مانده پشت در و ولوله ای برپا شده  خانواده عروس می گوید باید سردر خانه را خراب کنند تا عروس برود تو و خانواده داماد می گوید چرا آن ها باید سردرشان را خراب کنند؛ بهتر است گردن عروس را بزنند تا قدش کمی کوتاه بشود و راحت برود تو حیاط
قباد گفت :  صد اشرفی به من بدهید تا عروس را صحیح و سالم و بی دردسر ببرم تو خانه, طوری که نه سردر خانه خراب شود و نه گردن عروس زده شود  
عده ای گفت :  این کار شدنی نیست  
عده ای دیگر گفت :  اگر شدنی باشد ما حرفی نداریم  
و باز شروع کردند به بگو مگو و جار و جنجال و آخر سر قبول کردند حل این مشکل را بگذارند به عهده قباد؛ به شرطی که اگر نتوانست عروس را ببرد تو از صد اشرفی صرف نظر کند و هیچ ادعایی نداشته باشد
قباد رفت پشت عروس ایستاد و بی هوا یک پس گردنی محکم زد به او
عروس گفت :  آخ
و سرش را خم کرد و از در پرید تو
مردم بنا کردند به شادی و پایکوبی  قباد هم صد اشرفی گرفت و راهی شهر دیگری شد
دم دمای روز سوم رسید به شهری و در همان کوچه اول دید در خانه ای باز است و مردم شانه به شانه ایستاده اند و یک زن و دختر دارند زارزار گریه می کنند
قباد رفت جلو و پرسید  چه خبر است؟
گفت :  دختر فرماندار رفته پنیر از کوزه در بیاورد, دستش تو کوزه گیر کرده  مشگل را با دانای شهر در میان گذاشته اند, او هم گفته دو راه بیشتر وجود ندارد یا باید کوزه را بشکنید, یا باید دست دختر را ببرید  فرماندار هم گفته چون دختر دو تا دست دارد بهتر است یکی از آن ها را ببرند  
قباد پرسید  آن زن و دختر چرا شیون و زاری می کنند؟
جواب دادند  فرماندار فرستاده دنبال قصاب که بیاید دست دختر را قطع کند؛ مادر و خواهر دختر هم گریه می کنند  
قباد گفت :  من دست دختر را طوری از کوزه در می آورم که نه کوزه بشکند و نه دستش صدمه ببیند  
گفت :  اگر می توانی چنین کاری بکنی بیا جلو و هنرت را نشان بده  
قباد رفت جلو, کوزه و دست دختر را خوب وارسی کرد؛ دید دختر یک تکه پنیر گنده گرفته تو مشتش و تقلا می کند آن را از کوزه در بیاورد
قباد یک وشگون قایم از پشت دست دختر گرفت  دختر که انتظار چنین کاری را نداشت هول شد پنیر را ول کرد و دستش را از کوزه درآورد
مردم از شادی به هلهله افتادند  قباد را سردست بلند کردند و از او خواستند به جای دانای شهرشان بنشیند و مشکلاتشان را حل و فصل کند  اما قباد زیر بار نرفت  فکر کرد ماندن عاقل در شهر دیوانه ها صلاح نیست و از آنجا راه افتاد رفت به یک شهر دیگر
هنوز از دروازه شهر تو نرفته بود که دید عده زیادی دور کپه خکی جمع شده اند و خیلی نگران و دلواپس اند  رفت جلو پرسید  چی شده؟
گفت :  مگر نمی بینی زمین دمل درآورده؛ می ترسیم حالا حالاها دملش سر وا نکند و آزارش بدهد  
قباد گفت :  حکیم بیارید تا درمانش کند  
گفت :  حکیم نداریم  
قباد گفت :  صد اشرفی به من بدهید تا درمانش کنم  
گفت :  حرفی نداریم اما به شرطی که نصفش را بعد از درمان بگیری  
قباد گفت :  قبول است  
و پنجاه اشرفی گرفت و بیل برداشت کپه خک را تو صحرا پر و پخش کرد
همه خوشحال شدند و بقیه مزدش را دادند و به او اصرار کردند که پیش آن ها بماند؛ اما قباد راضی نشد  با خود گفت :  به هر شهری که می روم مردمش از همشهری ها و کس و کار خودم دیوانه ترند  بهتر است بروم به یک شهر دیگر؛ اگر مردمش عاقل بودند همان جا بمانم و گرنه دست از جست و جو بردارم و برگردم به شهر خودم  
و پیش از آن که وارد شهر بشود, راهش را کج کرد به طرف یک شهر دیگر
بعد از هفت شبانه روز رسید به شهری و دید بزرگان شهر از فرماندار گرفته تا ملا و کلانتر, جمع شده اند در برابر قسمتی از باروی ترک برداشته شهر و آه و ناله می کنند که اگر خدای نکرده یک دفعه شکم بارو بترکد و همه مردم بریزند بیرون, آن ها چه خکی به سرشان بکنند
قباد رفت جلو پرسید  اینجا چه خبر است؟
گفت :  چشم حسود کور گوش شیطان کر شکم باروی شهر شکاف برداشته  می ترسیم خدای نکرده جرواجر بخورد و مردم به کلی سر به نیست شوند  
قبادگفت :  من می توانم شکم بارو را بخیه بزنم  
گفت :  اگر این کار را بکنی هر چه بخواهی به تو می دهیم  
قباد گل درست کرد و ترک بارو را گرفت
اهالی شهر خوشحال شدند و با خواهش و تمنا از قباد خواستند نزدشان بماند تا اگر باز هم شکم باروی شهر شکاف برداشت آن را بخیه بزند؛ اما قباد قبول نکرد  گفت :  دلم برای کس و کار و شهر و دیارم تنگ شده  هر چه زودتر باید برگردم  
گفت :  مزدت را چه بدهیم؟
گفت :  یک اسب تندرو  
رفتند یک اسب راهوار با زین و برگ طلا آوردند براش
قباد با خود گفت :  در این دیوانه خانه دنیا باز هم شهر خودم از شهرهای دیگر بهتر است  
و اسب را رو به شهر و دیارش به تاخت درآورد
 
قصه ما به سر رسید؛
کلاغه به خونه ش نرسید


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مطهره
پنجشنبه 5/7/1386 ساعت 12:8 صبح






هزار شکر که ديدم به کام خويشت بازروندگان طريقت ره بلا سپرندغم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيباگر چه حسن تو از عشق غير مستغنيستچه گويمت که ز سوز درون چه مي​بينمچه فتنه بود که مشاطه قضا انگيختبدين سپاس که مجلس منور است به دوستغرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نيستغزل سرايي ناهيد صرفه​اي نبرد ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمسازرفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فرازکه نيست سينه ارباب کينه محرم رازمن آن نيم که از اين عشقبازي آيم بازز اشک پرس حکايت که من نيم غمازکه کرد نرگس مستش سيه به سرمه نازگرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بسازجمال دولت محمود را به زلف ايازدر آن مقام که حافظ برآورد آواز

 اين بوس تقديم به بهترين و عزيز ترينم


اين پارسي بلاگ عجب شکلکايي داره


 نظر يادتون نرهباييييييييييييييييييييييييييييييي


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مطهره
چهارشنبه 21/6/1386 ساعت 10:59 صبح

عروسک قصه ي من
 گهواره ي خوابت کجاست ؟
 قصر قشنگ کاغذي
پولک آفتابت کجاست ؟
بال و پر نقره اي
 کفتر عشقمو کي بست ؟
 اينه ي طوطي منو
 سنگ کدوم کينه شکست ؟
عروسک قصه ي من
 زخم شکسته با تنت
 بميرم اي شکسته دل
 چه بي صداست شکستنت
صداي عشق من و تو
 که تلخ و گريه آوره
 تو اين سکوت قصه اي
 شايد صداي آخره
 بعد از من و تو عاشقي
 شايد به قصه ها بره
 شايد با مرگ من و تو
 عاشقي از دنيا بره
 عروسک قصه ي من
 سوختن من ساختنمه
 تو اين قمار بي غرور
بردن من ، باختنمه
 عروسک قصه ي من
 شکستنت فال منه
 اين سايه ي هميشگي
 مرگه که دنبال منه
 جفتاي عاشقو ببين
 از پل آبي مي گذرن
 عروسک قلبشونو
 به جشن بوسه مي برن
 اما براي من و تو
 اون لحظه ي آبي کجاست ؟
 عروسک قصه ي من
 پس شب آفتابي کجاست ؟

    نظرات ديگران ( )
   1   2   3   4   5      >

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [30/5/1387- 12:51 ص] ماهي
    [25/4/1387- 12:59 ص] سلام به دوستان گلم
    [25/4/1387- 12:51 ص] منت دونان
    [26/11/1386- 11:44 ع] براي کسي که واقعا دوسش دارم
    [26/11/1386- 11:19 ع] عشق يعني...!
    [30/10/1386- 11:47 ع] رسواي دل
    [5/9/1386- 12:22 ع] گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
    [23/7/1386- 1:4 ص] طنزپاره
    [5/7/1386- 12:8 ص] هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز
    [21/6/1386- 10:59 ص] شب آفتابي
    [25/5/1386- 12:4 ص] جان گرفته
    [6/5/1386- 11:50 ع] روانه
    [18/4/1386- 5:28 ع] سفر
    [29/3/1386- 11:19 ع] مرگ رنگ
    [25/3/1386- 2:37 ع] مطالبي که به نظرم جالب اومد
    [همه عناوين(41)]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  •